چالش ‌های تشخیصی در اختلالات

چالش ‌های تشخیصی در اختلالات


چالش ‌های تشخیصی در اختلالات شخصیت: وقتی «خود» در برزخ رشد، تغییر و برچسب گرفتار می‌شود چه باید کرد؟ تصور کنید وارد یک کتابخانه می ‌شوید. قفسه ‌ای پر از کتاب ‌های قطور با عناوینی مثل «شخصیت»، «من کیستم؟» و «چرا این ‌گونه ‌ام؟». ناگهان کتابداری با یک مهر بزرگ به سمت شما می ‌آید و روی پیشانی ‌تان مهر می‌ زند: «اختلال شخصیت مرزی».

چالش ‌های تشخیصی در اختلالات

شما هنوز حتی یک صفحه از زندگی ‌تان را نخوانده ‌اید، اما برچسب خورده ‌اید. آیا این مهر درست است؟ آیا این کتاب تمام شده است یا هنوز در حال نوشته شدن؟ در دنیای تشخیص اختلالات شخصیت، ما با یکی از پیچیده ‌ترین و بحث ‌برانگیزترین چالش‌ های روان ‌پزشکی و روانشناسی روبرو هستیم. چالش‌ هایی که ریشه در رشد انسان، تغییرپذیری شخصیت و خطر برچسب ‌زنی دارند.

اختلال شخصیت چیست؟

قبل از ورود به چالش‌ها، بیایید بفهمیم اختلال شخصیت چیست. شخصیت یعنی الگوی نسبتاً پایدار افکار، احساسات و رفتارهای ما که ما را از دیگران متمایز می ‌کند. وقتی این الگو به شکلی افراطی، خشک و ناسازگارانه شود و باعث رنج خود فرد یا اطرافیانش شود، ممکن است به آن «اختلال شخصیت» بگوییم. مثلاً فردی که به شدت بی‌ اعتماد است و همه را تهدید می ‌بیند (اختلال شخصیت پارانوئید)، یا کسی که نیاز شدید به توجه دارد و روابطش ناپایدار است (اختلال شخصیت نمایشی یا مرزی). اما همین تعریف ساده، آبستن چالش‌ های عمیقی است.

رشد؛ وقتی شخصیت هنوز در آشپزخانه می ‌پزد

شخصیت مانند یک کیک نیست که در سن ۱۸ سالگی از فر بیرون بیاید و بگوید «تمام شدم». شخصیت یک موجود زنده و در حال تحول است. تحقیقات نشان می ‌دهد که مغز انسان، به ویژه بخش‌های مربوط به کنترل  impulses، تصمیم ‌گیری و تنظیم هیجان (مثل قشر پیش ‌پیشانی)، تا اواسط دهه بیست زندگی به رشد خود ادامه می ‌دهد. این یعنی نوجوانی و اوایل جوانی، دوره‌ ای است که شخصیت در حال «قالب‌ گیری» است، نه «تثبیت».

حالا تصور کنید می‌ خواهیم در این دوره به کسی برچسب اختلال شخصیت بزنیم. این مانند این است که به یک خانه در حال ساخت بگوییم «دیوارهایت کج است، پس برای همیشه خراب خواهی بود». در حالی که شاید فقط اسکلت ‌بندی هنوز کامل نشده. به همین دلیل، اکثر راهنماهای تشخیصی، مانند DSM-5، توصیه می‌ کنند که اختلالات شخصیت معمولاً قبل از ۱۸ سالگی تشخیص داده نشوند. اما استثناهایی وجود دارد. مثلاً اختلال شخصیت مرزی ممکن است در نوجوانان هم تشخیص داده شود، اما با احتیاط فراوان.

مشکل اینجاست که بسیاری از رفتارهای نوجوانان شبیه علائم اختلالات شخصیت است. نوسان خلق، تکانشگری، هویت ‌جویی، روابط پرتنش با والدین… اینها بخشی از رشد طبیعی هستند. اگر ما هر نوجوانی که این رفتارها را دارد، «مرزی» بنامیم، ممکن است به جای کمک، به او آسیب بزنیم. از طرف دیگر، نا دیده گرفتن علائم واقعی در نوجوانان نیز خطرناک است. اینجا یک پارادوکس تشخیصی وجود دارد: از یک سو، مداخله زودهنگام می ‌تواند مسیر رشد را تغییر دهد، از سوی دیگر، تشخیص زودهنگام ممکن است رشد طبیعی را پاتولوژیک کند.

تغییرپذیری؛ شخصیتی که مانند آفتاب ‌پرست رنگ عوض می‌ کند

شخصیت ما ثابت نیست. حتی در بزرگسالی، شخصیت ما به تدریج تغییر می‌کند. تحقیقات طولی نشان می ‌دهد که صفات شخصیتی مانند «وجدانی بودن» (conscientiousness) و «توافق ‌پذیری» (agreeableness) معمولاً با افزایش سن بیشتر می ‌شوند. یعنی یک فرد ۲۰ ساله که به شدت بی ‌نظم و خودمحور است، ممکن است در ۴۰ سالگی به یک فرد منظم و دلسوز تبدیل شود. حالا اگر ما در ۲۰ سالگی به او برچسب «اختلال شخصیت ضداجتماعی» بزنیم، آیا این برچسب برای همیشه با او می‌ماند؟ آیا او هرگز فرصت تغییر را نخواهد داشت؟

این تغییرپذیری فقط در طول زمان نیست. حتی در موقعیت‌های مختلف، ما جنبه‌های مختلف شخصیت ‌مان را نشان می‌ دهیم. فردی که در محل کار بسیار منظم و جدی است، ممکن است در خانه شلخته و شوخ باشد. اختلالات شخصیت نیز چنین هستند. یک فرد با اختلال شخصیت مرزی ممکن است در یک روز بسیار آسیب ‌پذیر و وابسته باشد و در روز دیگر خشمگین و طرد کننده. این نوسان ‌ها تشخیص را دشوار می‌کند. آیا ما با یک اختلال پایدار روبرو هستیم یا با یک الگوی ناپایدار که خودش بخشی از اختلال است؟

نکته مهم دیگر این است که اختلالات شخصیت اغلب با اختلالات دیگر همبودی دارند. یعنی فرد ممکن است همزمان افسردگی، اضطراب یا سوء مصرف مواد داشته باشد. آیا علائمی که می ‌بینیم ناشی از اختلال شخصیت است یا ناشی از افسردگی؟ مثلاً فردی که در اپیزود افسردگی، از دیگران فاصله می‌گیرد و بی ‌تفاوت می ‌شود، ممکن است شبیه اختلال شخصیت اسکیزوئید به نظر برسد. اما وقتی افسردگی درمان شود، رفتارش عادی می ‌شود. این «تغییرپذیری موقعیتی و همبودی» یکی از بزرگترین تله‌ های تشخیصی است.

برچسب ‌زنی؛ مهری که تا آخر عمر می ‌ماند

اینجا حساس ‌ترین بخش ماجراست. برچسب زدن به اختلال شخصیت، برخلاف برچسب زدن به افسردگی، بار منفی سنگینی دارد. چرا؟ چون اختلال شخصیت به نظر می ‌رسد «خود» فرد را هدف گرفته است. وقتی می ‌گوییم کسی «افسردگی دارد»، یعنی او یک بیماری دارد که می ‌تواند آن را درمان کند. اما وقتی می‌ گوییم کسی «اختلال شخصیت مرزی دارد»، این جمله به گوش می ‌رسد که «او خودش مشکل است». این برچسب می ‌تواند هویت فرد را ببلعد.

بسیاری از متخصصان از اصطلاح «اختلال شخصیت» انتقاد می ‌کنند. آنها می ‌گویند این نام‌ گذاری، فرد را به یک برچسب تقلیل می‌ دهد و مانع دیدن انسانیت او می ‌شود. در برخی فرهنگ‌ ها، این برچسب‌ ها به قدری سنگین است که فرد را از ازدواج، شغل یا حتی درمان محروم می ‌کند. برخی بیماران می‌ گویند وقتی فهمیدند «اختلال شخصیت مرزی» دارند، احساس کردند یک حکم ابدی گرفته‌ اند.

انگ نه تنها از سوی جامعه، بلکه از سوی خود متخصصان سلامت روان نیز وجود دارد. تحقیقات نشان می ‌دهد که برخی روان ‌پزشکان و روان ‌شناسان از درمان بیماران با تشخیص اختلال شخصیت مرزی اجتناب می ‌کنند، زیرا آنها را «درمان ‌ناپذیر» یا «دشوار» می ‌دانند. این خود یک فاجعه است.

آیا راه جایگزینی وجود دارد؟

بله، رویکردهای جدید در حال تغییر این پارادایم هستند. یکی از مهم ‌ترین تحولات، مدل «ابعادی» به جای مدل «طبقه ‌ای»  است. در DSM-5، یک مدل جایگزین برای اختلالات شخصیت معرفی شده که به جای گفتن «شما اختلال شخصیت مرزی دارید»، می ‌گوید «شما در ابعاد خاصی از شخصیت، مانند عاطفه ‌پذیری منفی، بی ‌ثباتی هیجانی و خصومت، نمرات بالایی دارید». این مدل، شخصیت را به عنوان یک طیف می‌ بیند، نه یک برچسب سیاه و سفید. در این مدل، فرد یک «بیماری» ندارد، بلکه الگوهای خاصی از عملکرد دارد که می ‌توانند تغییر کنند.

همچنین، رویکردهای درمانی مانند درمان مبتنی بر ذهن ‌آگاهی، درمان شناختی- تحلیلی و درمان مبتنی بر انتقال (TFP) نشان داده ‌اند که اختلالات شخصیت، حتی اختلال شخصیت مرزی که زمانی «درمان ‌ناپذیر» تصور می‌ شد، قابل درمان است. این یعنی برچسب «اختلال شخصیت» نباید به معنای «پایان راه» باشد.

چالش‌های فرهنگی و جنسیتی

تشخیص اختلالات شخصیت تحت تأثیر فرهنگ و جنسیت نیز قرار دارد. مثلاً رفتارهای وابسته در زنان ممکن است به عنوان «اختلال شخصیت وابسته» تشخیص داده شود، در حالی که در مردان ممکن است به عنوان «رفتار محافظتی» دیده شود. یا خشم در مردان ممکن است به عنوان «اختلال شخصیت ضداجتماعی» تلقی شود، در حالی که در زنان به عنوان «نوسان خلقی» برچسب بخورد. این سوگیری‌ها نشان می ‌دهد که تشخیص اختلال شخصیت، تنها یک فرآیند علمی نیست، بلکه تحت تأثیر هنجارهای اجتماعی و فرهنگی است.

نقش رشد، تغییر و برچسب در عمل

بیایید یک مثال عینی بزنیم. سارا، یک دختر ۱۷ ساله است که چند بار اقدام به خود آزاری کرده، روابطش با خانواده پرتنش است و گاهی احساس پوچی می ‌کند. آیا او اختلال شخصیت مرزی دارد؟ شاید. اما شاید او در حال گذر از یک بحران نوجوانی است، شاید مورد آزار قرار گرفته، شاید افسردگی دارد. اگر ما فوراً به او برچسب «مرزی» بزنیم، ممکن است او را از دریافت درمان مناسب محروم کنیم. اما اگر او را با دقت ارزیابی کنیم، تاریخچه ‌اش را بشنویم، به تغییرپذیری علائمش توجه کنیم و از مداخلات حمایتی استفاده کنیم، شاید مسیر زندگی ‌اش تغییر کند.

تشخیص به عنوان یک نقشه، نه یک حکم

تشخیص اختلالات شخصیت مانند نقشه‌ ای است که یک قلمرو پیچیده را نشان می ‌دهد. این نقشه می ‌تواند مفید باشد، اما اگر آن را با واقعیت اشتباه بگیریم، گمراه‌ کننده می ‌شود. چالش‌ های رشد، تغییرپذیری و برچسب ‌زنی به ما می ‌آموزند که باید در تشخیص اختلالات شخصیت، فروتن باشیم. باید بپذیریم که شخصیت انسان پیچیده ‌تر از آن است که در یک برچسب خلاصه شود. باید به جای پرسیدن «شما چه اختلالی دارید؟»، بپرسیم «شما چه کسی هستید و چه چیزی شما را به اینجا رسانده؟».

چالش ‌های تشخیصی در اختلالات

در نهایت، تشخیص باید در خدمت درمان باشد، نه در خدمت برچسب. هدف این نیست که فرد را در یک جعبه قرار دهیم، بلکه این است که به او کمک کنیم تا جعبه ‌اش را باز کند و ببیند چه چیزهایی درونش است. شخصیت ما یک کتاب تمام‌ شده نیست، بلکه یک دفترچه خاطرات است که هر روز صفحه ‌ای جدید به آن اضافه می‌شود. تشخیص اختلال شخصیت باید به ما کمک کند تا این دفترچه را بهتر بخوانیم، نه اینکه آن را پاره کنیم و دور بیندازیم.

No comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه − هفت =