رشد اخلاقی و همدلی

رشد اخلاقی و همدلی


رشد اخلاقی و همدلی، دو ستون اصلی انسانیت مدنی، معمولاً در بستر روابط مراقبتی پایدار، امنیت فیزیکی و فرصت برای مشاهدهٔ الگوهای اخلاقی شکل می ‌گیرند. اما کودکانی که همزمان دو بلای ساختاری را تجربه می‌ کنند، در چه مسیری از رشد اخلاقی قرار می‌ گیرند؟ آیا آن‌ها به طور خودکار دچار «نقص اخلاقی» می ‌شوند؟ یا برعکس، ممکن است نوعی اخلاق بقا یا همدلی انتخابی در آن‌ ها تکوین یابد که با استانداردهای جوامع آرام متفاوت است؟

رشد اخلاقی و همدلی

 این پرسش ‌ها نه تنها از نظر آکادمیک، بلکه از نظر انسانی و سیاستی حیاتی هستند، زیرا پاسخ به آنها تعیین می‌ کند که چگونه با این کودکان رفتار کنیم: آیا آن‌ ها را به عنوان آسیب‌ دیدگانی که اخلاقشان مختل شده طرد کنیم، یا به عنوان بازماندگانی با نظام ارزشی متفاوت اما قابل احترام بپذیریم. این مقاله با مرور نظریه‌ های رشد اخلاقی و شواهد تجربی از مناطق جنگی-فقیر به بررسی دو پرسش محوری می ‌پردازد: اول، چگونه فقر و جنگ به طور جداگانه و تعاملی بر مراحل رشد اخلاقی اثر می‌ گذارند؟ دوم، آیا تجربهٔ همزمان این دو می‌تواند به الگوهای خاصی از همدلی (مانند همدلی تله‌انداز یا همدلی خاموش) منجر شود؟

آسیبهای فقر بر رشد اخلاقی و همدلی

برای درک رشد اخلاقی در کودکانی که فقر و جنگ را تجربه کرده ‌اند، ابتدا باید اثرات مجزای هر یک را از یکدیگر تفکیک کنیم. فقر مزمن – دست کم در جوامعی که جنگ فعالی وجود ندارد – معمولاً با تأخیر در رشد اخلاقی همراه است، اما نه با تحریف اساسی آن. کودک فقیر در مناطق آرام ممکن است در مراحل پیش ‌قراردادی اخلاق (تمرکز بر پاداش و تنبیه، نگاه خودخواهانه به عدالت) کند، زیرا منابع شناختی و عاطفی او صرف بقای اقتصادی می ‌شود و فرصت کمتری برای تمرین استدلال اخلاقی سطح بالا (مراحل قراردادی و پساقراردادی) دارد.

با این حال، هستهٔ همدلی او – یعنی توانایی درک درد دیگری – معمولاً دست نخورده باقی می ‌ماند، هرچند ممکن است به دلیل خستگی مزمن والدین، کمتر بازتاب پیدا کند.

آسیبهای جنگ بر رشد اخلاقی و همدلی

در مقابل، جنگ به تنهایی (حتی در غیاب فقر شدید) می ‌تواند به دو شکل به رشد اخلاقی آسیب بزند.

  • نخست، از طریق عادی ‌سازی خشونت: کودکانی که در معرض بمباران، تیراندازی، شکنجه یا کشتار قرار می‌ گیرند، بتدریج خشونت را به عنوان یک ابزار عادی حل مسئله درونی می‌ کنند و آستانهٔ بازداری اخلاقی در برابر آسیب به دیگران کاهش می ‌یابد.
  • دوم، از طریق دوسوگرایی در الگوهای اخلاقی: در جنگ، همان شخصی که در روز کودک را نجات می ‌دهد ممکن است شب به خانهٔ همسایه حمله کند. این تناقض، قضاوت اخلاقی کودک را مختل می ‌کند و او می‌ آموزد که اخلاق نسبی است و به این بستگی دارد که تو در کدام طرف سنگر ایستاده ‌ای. اما نکتهٔ مهم این است که در بسیاری از کودکان جنگ ‌زده (اما نسبتاً مرفه)، توانایی همدلی شناختی (درک حالات ذهنی دیگران) همچنان بالا باقی می ‌ماند، اما همدلی عاطفی (احساس کردن همراه با دیگری) دچار خاموشیانتخابی می ‌شود: کودک نسبت به درد اعضای گروه خودی بسیار حساس است، اما نسبت به درد «دشمن» کاملاً بی ‌تفاوت یا حتی لذت ‌جو.

دو مسیر متفاوت آسیب

حال، هنگامی که فقر و جنگ با هم جمع می ‌شوند، یک سندرم منحصر به فرد شکل می‌ گیرد که در آن هم مراحل استدلال اخلاقی و هم ظرفیت همدلی دستخوش تغییرات کیفی می ‌شود. در چنین کودکانی، نه فقط تأخیر در رشد اخلاقی، بلکه تحریف بنیادین در اولویت‌ بندی ارزش‌ ها دیده می ‌شود.

به عنوان مثال، یک کودک ۱۰ ساله در غزه ممکن است به درستی بداند که کشتن انسان کار بدی است. (مراحل اخلاقی نسبتاً پیشرفته)، اما در عین حال باور داشته باشد که کشتن یک سرباز دشمن برای محافظت از خانواده‌ ام نه فقط مجاز، که وظیفه است. این دو باور متناقض در ذهن کودک بدون احساس ناهماهنگی شناختی کنار هم می ‌نشینند – پدیده‌ ای که محققان آن را اخلاق محاصره ‌ای نامیده‌ اند.

الگوهای همدلی در کودکان فقیر- جنگ‌زده

بر اساس مطالعات میدانی بر روی کودکان کلمبیایی (درگیر جنگ داخلی و فقر روستایی)، کودکان سیرالئونی (پس از جنگ داخلی و فقر مطلق) و کودکان فلسطینی (غزه و کرانه باختری)، می ‌توان سه الگوی متمایز از همدلی را در این جمعیت شناسایی کرد:

الگوی اول: همدلی بیش ‌فعال و فراگیر:

این الگو در اقلیتی از کودکان (حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد) دیده می ‌شود که به شدت به هرگونه نشانهٔ درد و ناراحتی در دیگران (حتی حیوانات یا عروسک‌ ها) واکنش نشان می ‌دهند. این کودکان ممکن است با دیدن یک کودک دیگر که گریه می ‌کند، خودشان به شدت بی ‌تاب شوند، کابوس ببینند یا دچار علائم جسمانی شوند.

در تحلیل روان ‌شناختی، این همدلی افراطی نه یک فضیلت، بلکه یک آسیب است: کودک آنقدر مرز بین خود و دیگری را گم کرده که از هر رنجی گویی رنج خود اوست. این الگو اغلب در کودکانی دیده می‌ شود که خود قربانی مستقیم خشونت بوده ‌اند (نه فقط ناظر) و همزمان دچار سوء تغذیه شدید در دوران نوزادی شده‌ اند که ممکن است به تغییرات پایدار در سیستم اکسی توسینرژیک مغز منجر شود.

الگوی دوم: همدلی غیرفعال یا خاموش:  

این الگو که شایع ‌ترین است (حدود ۶۰ درصد)، در کودکانی دیده می‌ شود که در ظاهر بی ‌تفاوت، گوشه‌ گیر و حتی سرد به نظر می ‌رسند. آنها در آزمون‌ های همدلی شناختی (مثل تشخیص احساسات از روی عکس چهره) نمرات طبیعی یا حتی بالایی کسب می ‌کنند، اما در موقعیت‌ های واقعی زندگی، هیچ واکنش عاطفی قابل مشاهده‌ ای نشان نمی‌ دهند.

یک پسر ۱۲ ساله در اردوگاه آوارگان موصل دیده شد که در حین گفتگو از کشته شدن برادرش صحبت می ‌کرد، در حالی که با خونسردی کامل سیب ‌زمینی پوست می ‌کند. این همدلی خاموش یک مکانیسم دفاعی سازگارانه است: کودک برای جلوگیری از درد ناشی از همدلی (که در محیطی پر از مرگ و رنج می ‌تواند غیرقابل تحمل باشد)، سوئیچ عاطفی خود را خاموش کرده است. مهم آنکه این خاموشی برگشت‌ پذیر است: در محیطی امن و با مداخلهٔ مناسب، این کودکان می‌ توانند همدلی خود را دوباره فعال کنند.

الگوی سوم: همدلی پارتیزانی : 

این الگو که حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد کودکان فقیر-جنگ‌زده را شامل می‌ شود، خطرناک ‌ترین و در عین حال جالب ‌ترین است. در این کودکان، همدلی به طور انتخابی فقط به اعضای گروه خودی (خانواده، قبیله، مذهب، ملیت) اختصاص می ‌یابد و نسبت به دیگری (که در روایت جنگ اغلب دشمن قلمداد می ‌شود) نه فقط بی ‌تفاوتی، که گاهی لذت از رنج او دیده می ‌شود. این الگو به ویژه در کودکانی شایع است که جنگ را به عنوان یک وضعیت عادلانه درونی کرده ‌اند (مثلاً از طریق خانواده ‌هایی که جنگ را دفاع مقدس می ‌نامند) و همزمان فقر را به عنوان مظلومیت گروه خودی تفسیر می ‌کنند.

یک پژوهش بر روی کودکان افغان در منطقهٔ قندهار نشان داد که کودکانی که پدرانشان در گروه‌ های طالبان یا نیروهای دولتی عضو بودند، در تست ‌های همدلی، درد طرف مقابل را ثبت می ‌کردند اما آن را به عنوان مجازات عادلانه توجیه می ‌کردند. این تحریف شناختی-عاطفی، سخت ‌ترین نوع برای درمان است، زیرا کودک به جای فقدان همدلی، دچار همدلی هدایت‌ شده توسط ایدئولوژی است.

استدلال اخلاقی در دوراهی‌های واقعی

فراتر از همدلی، رشد استدلال اخلاقی در این کودکان را می ‌توان از طریق سناریوهای دوراهی (مانند دوراهی هاینز در کار کلبرگ) اما با سناریوهای متناسب با بافت جنگ- فقر سنجید. یک مطالعهٔ جالب در سال ۲۰۲۲ بر روی ۲۰۰ کودک ۱۰ تا ۱۲ ساله در شرق اوکراین (منطقهٔ دونباس، همزمان درگیر جنگ و فقر شدید) از یک دوراهی تعدیل ‌شده استفاده کرد: آیا رواست که کودکی برای تهیهٔ نان برای خواهر گرسنهٔ خود، از یک انبار مواد غذایی متعلق به ارتش دشمن (که می ‌داند احتمالاً سربازان دشمن هم گرسنه هستند) مقداری غذا بدزدد؟

نتایج نشان داد که این کودکان در مقایسه با گروه کنترل (کودکان فقیر اما غیرجنگی در غرب اوکراین) به طور معناداری کمتر از استدلال مبتنی بر قانون جهانی (مثل دزدی همیشه بد است) و بیشتر از استدلال مبتنی بر وفاداری گروهی (مثل اگر برای خواهرم نبرم، او می‌ میرد و وظیفهٔ من محافظت از اوست) استفاده کردند. جالب آنکه ۳۷ درصد از کودکان جنگ ‌زده یک استدلال منحصر به فرد به کار بردند که در گروه دیگر دیده نشد: این غذا در اصل مال ما بوده که دشمن غارت کرده، پس دزدیدن آن اصلاً دزدی نیست.

این نوع استدلال، که نشان‌ دهندهٔ بازتعریف عدالت بر اساس روایت تاریخی است، در سطوح بالای رشد اخلاقی کلبرگ نمی‌گنجد و نشان می ‌دهد که جنگ، ابعاد جدیدی به قضاوت اخلاقی اضافه می ‌کند که نظریه‌ های سنتی قادر به پیش‌بینی آن نیستند.

از سوی دیگر، این کودکان در سناریوهایی که دیگری یک کودک همسن از گروه خودشان بود (نه سرباز دشمن)، عملکرد اخلاقی مشابه کودکان فقیر اما غیرجنگی داشتند. یعنی نقص در استدلال اخلاقی آن‌ها قطبی است: فقط در مرزهای گروهی درون/بیرون ظاهر می ‌شود، نه یک نقص عمومی. این یافته پیامد مهمی دارد: کودکانی که فقر و جنگ را با هم تجربه کرده‌ اند، نه غیراخلاقی هستند و نه ناتوان از همدلی. بلکه نظام اخلاقی آن‌ها در پاسخ به محیط خصمانه، اولویت‌ ها را تغییر داده است: بقای گروه خودی بر همهٔ ارزش‌ های دیگر مقدم است، حتی اگر به قیمت نادیده گرفتن رنج دیگری تمام شود.

دلالت‌های تربیتی رشد اخلاقی و همدلی

رشد اخلاقی و همدلی در کودکانی که هم فقر و هم جنگ را تجربه کرده ‌اند، نه یک مسیر خطی از نقص به سمت تعالی، بلکه یک فرایند تطبیقی با بافت خصمانه است. شواهد نشان می ‌دهد که این کودکان به طور متوسط دچار تأخیر در مراحل انتزاعی استدلال اخلاقی می ‌شوند، اما همدلی شناختی آن ‌ها دست نخورده باقی می ‌ماند. آنچه تغییر می‌ کند، اولویت‌ بندی ارزش‌ ها (وفاداری گروهی بر انصاف جهانی) و حوزهٔ شمول همدلی (چه کسانی شایستهٔ همدلی هستند) است. سه الگوی همدلی شناسایی شده – بیش‌ فعال، خاموش و پارتیزانی – هر یک مکانیسم دفاعی متفاوتی در برابر رنج غیرقابل تحمل هستند.

مداخلات در رشد اخلاقی و همدلی

از نظر مداخله‌ ای، این یافته‌ها به ما می ‌گویند که برنامه‌های آموزش اخلاقی و پرورش همدلی در این کودکان نباید با سرزنش یا تلاش برای تحمیل یک نظام اخلاقی جهانی و خنثی آغاز شود.

  • گام اول، ایجاد امنیت فیزیکی و روانی است، زیرا همدلی خاموش تا زمانی که کودک هنوز در معرض تهدید است، فعال نمی‌شود.
  • گام دوم، استفاده از روش‌ های غیرمستقیم مانند داستان‌ های استعاری و بازی‌ های نقش است که به کودک اجازه دهد بدون احساس خیانت به گروه خودی، مرزهای همدلی را گسترش دهد.
  • گام سوم، تمایز قائل شدن بین «خشونت بقا» (که در شرایط جنگ اجتناب ‌ناپذیر است) و «خشونت سادیستی» است؛ بسیاری از کودکان جنگ‌ زده دچار اولی می ‌شوند، نه دومی.

رشد اخلاقی و همدلی

در نهایت، نباید فراموش کنیم که توانایی یک کودک فلسطینی، اوکراینی یا سوری برای حفظ همدلی نسبت به خانواده و همسایگانش در میان آوار و بمباران، خود یک معجزهٔ اخلاقی است. شاید وظیفهٔ ما به عنوان روان ‌شناس، نه قضاوت دربارهٔ کاستی‌ های اخلاقی آن‌ها، بلکه فراهم کردن زمینه ‌ای است که در آن این توانایی شگفت ‌انگیز بشری – یعنی اهمیت دادن به دیگری – بتواند بار دیگر به تمام کسانی که شایستهٔ آن هستند، تعمیم یابد.

No comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 2 =