تهران – خیابان پیروزی ، روبروی خیابان پنجم نیرو هوایی (روبروی مترو نیرو هوایی) ، مجتمع نسیم ، طبقه اول ، واحد 1

تلفن تماس : ۷۷۴۶۸۴۱۸-۰۲۱

یک دارایی ارزشمند هستی

یک دارایی ارزشمند هستی

اگر تو در درون خودت احساس جذاب نبودن داری، در بیرون جذاب نخواهی بود . تو خودت را به همان سمتی خواهی برد که احساس تو نسبت به خودت آنگونه است.
من بانوانی را مشاهده کرده ام که شاید زیبایی طبیعی زیادی ندارند، اما در درونشان همه چیز مرتب است و در درونشان هیچ مشکلی با ظاهرشان ندارند. وقتی که تو تاجت را بر سر داری، مطمئن هستی و احساس امنیت میکنی. تو میدانی که یک شاهکار هستی، هیچ نمونه ی دیگری نداری، یک دارایی ارزشمند هستی.

تو مشغول نخواهی شد به آن همه گفتگوهای ذهنی منفی – که چه چیزی نیستی، چه چیزی نداری یا دیگران در مورد تو چه چیزهایی میگویند. تو روزت را با لبخندی زیبا و گامهایی استوار خواهی گذراند. تو میدانی که از خاندان سلطنتی هستی، که تو با افتخار و احترام تاجگذاری شده ای. وقتی که تو اینگونه می اندیشی، همینگونه هم زندگی خواهی کرد و به روابطی الهی متصل خواهی گشت. نیازی نیست که تو به دنبال آن رابطه ها بروی. خداوند کاری خواهد کرد که افراد مناسب خودشان به دنبال تو بیفتند.

یک دارایی ارزشمند هستی

شاید در حال دست و پنجه نرم کردن با یک ناامیدی، فقدان یا چیزی که درست از آب در نیامده است، باشید. برای شما خیلی ساده خواهد بود که احساس کنید که جذاب یا ارزشمند نیستید و دیگر شور زندگی نداشته باشید. تاجتان را دوباره بر سر بگذارید. آن تاج هست که نعمتها و برکات را به شما میدهد. آن تاج باعث می شود که شما برجسته باشید. هیچ اتفاقی نمیتواند اندکی از ارزش شما را بکاهد. شما هنوز هم همان دارایی ارزشمند و نور چشم خداوند هستید. اجازه ندهید که یک ناامیدی یا فقدان برکات شما را با خود ببرد. این پایان ماجرا نیست. بلکه این یک شروع تازه است.

(نَعومی) همسر خودش را از دست داد، سپس هر دو پسرش فوت کردند. نعومی به قدری افسرده شده بود که فکر میکرد دیگر توان ادامه ی زندگی را ندارد. او تاج خود را از سر برداشت. او زنی شاداب، پُر از سرزندگی و شیرینی و خوش مشرَب بود، اما حالا او کاملاً تلخ شده بود. او با خود میاندیشید، کار من تمام شد. من دیگر هرگز شاداب نخواهم بود.ا و حتی نام خودش را از نعومی، که به معنای “شادیِ من” هست، به مارا که به معنای “تلخ” هست تغییر داد. وقتی که مردم او را نعومی صدا میزدند، او به قدری دلشکسته بود که به آنها میگفت: «لطفاً مرا با این نام صدا نزنید. من بیش  از حد افسرده ام. مرا مارا بخوانید.» او در حقیقت میگفت که :«به من بگویید تلخ ».

وقتی تاج خود را از سر بردارید

مشکل اینجاست که وقتی که شما تاج خود را بر میدارید، برکت، احترام و شکوه خود را نیز کنار  میگذارید. در زمان سختیها، بیش از هر زمان دیگری باید به خودتان یادآوری کنید که :«من فرزند “خداوند متعالی” هستم. من بی اندازه ارزشمند هستم. تمام مصیبتها و مشکلاتی که از سرگذرانده ام، دو برابر جبران خواهد شد». نعومی فکر میکرد که دیگر زندگی اش به پایان رسیده است. او به شهر زادگاهش بازگشت و قصد داشت که زندگی جدیدی را آغاز کند.

اما زمانی که او با چند تن از دوستان قدیمش ملاقات کرد و خواست آنها را ترغیب کند که زین پس او را مارا صدا بزنند، آنها گفتند:«نعومی، اصلاً معلوم هست که چه میگویی؟ این کسی نیست که تو هستی. تو تلخ نیستی. ما کماکان به تو خواهیم گفت « شادی من » هر بار که آنها او را نعومی صدا میزدند، در حقیقت آینده ی او را پیشگویی میکردند. او تلاش میکرد که در شکست باقی بماند، اما آنها میگفتند :«نه، تو به پیروزی نزدیکتر میشوی». او مدام تاجش را از سرش بر میداشت و آنها هم مرتباً آن را دوباره بر سر او میگذاشتند.».

هدف من از بیان این ماجرا چیست؟

تو به افرادی در اطراف خودت نیاز داری که به تو یادآوری کنند که چه کسی هستی. نه افرادی که با تلخیِ تو، تلخ میشوند و با شکست و متوسط بودن تو موافقت میکنند. با افرادی رابطه ی نزدیک خود را حفظ کن که تو را مبارک و سعادتمند میخوانند، تو را پیروزمند و شاهزاده میخوانند. تو به افرادی در زندگی ات نیاز داری که به تو یادآوری میکنند که بهترین روزهای تو تازه پیشِ روی تو هستند و روزهای آینده ی تو بهتر از گذشته ات خواهند بود، افرادی که یادآوری میکنند که از همان چیزی که ظاهراً به تو آسیب زده است، خداوند در جهت نفع رساندن به تو استفاده خواهد کرد – افرادی که به تو کمک میکنند که تاج خودت را بر سر نگاه داری.

وقتی که نعومی به شهر زادگاه خودش بازگشت، عروس بیوه اش روت نیز با او آمد. روت با مردی به نام بوعَز آشنا شد و آنها ازدواج کردند. پس از مدتی صاحب پسر کوچکی شدند. در این هنگام، نعومی دیگر واقعاً سالخورده شده بود و به ظاهر هیچ انگیزه ای برای ادامه ی حیات، در او وجود نداشت. اما وقتی که او آن پسربچه را دید، چیزی در درون او جوانه زد. زنان شهر به نعومی گفتند، خداوند را سپاس باد! او به تو نوه ای عطا فرموده که زندگی تازه ای به تو بخشد و در پیری محافظ تو خواهد بود». او از نو حس میکرد که هدفی برای زندگی کردن دارد. او از آن کودک طوری مراقبت میکرد که گویا نوه ی خودش هست. نعومی فکر میکرد که دیگر هرگز خوشحال نخواهد بود، اما اکنون بیش از هر زمان دیگری رضایت قلبی داشت. این بازپرداخت خداوند برای ناکامی هایی بود که برای او اتفاق افتاده بود – او دوباره تاج خود را بر سر داشت.

سخن آخر

آیا امروز تو تاجت را بر سر داری؟ یا اینکه اجازه دادهای که یک ناامیدی، یک فقدان یا یک شکست تو را متقاعد کند که آن را از سر برداری؟ هیچ اتفاقی که برای تو افتاده، نمیتواند نقشه ای را که خداوند برایت کشیده است متوقف کند. تو هم، مثل نعومی، ممکن است که تاج خودت را از سر برداشته باشی و فکر کنی که بهترین روزهای زندگی تو دیگر گذشته اند، اما الآن باید آماده شوی. باقیمانده ی زندگی ات قرار است که بهتر از گذشته ی آن باشد. خداوند هنوز هم هدفی برایت در نظر گرفته است که باید آن را نیز محقق کنی .«او» هنوز هم چیزی شگفت انگیز در آینده ی تو قرار داده است. تاجت را دوباره بر سرت بگذار.

پیام بگذارید

(0 دیدگاه)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *