تهران – خیابان پیروزی ، روبروی خیابان پنجم نیرو هوایی (روبروی مترو نیرو هوایی) ، مجتمع نسیم ، طبقه اول ، واحد 1

تلفن تماس : ۷۷۴۶۸۴۱۸-۰۲۱

شما قدرتمندید.

شما قدرتمندید.

کسی را که میتوانی به آن تبدیل شوی، در مقابل چشمانت ببین.  اکثر اوقات ما میگوییم: « هیچ کار فوق العادهای نمیتوانم انجام دهم، آنقدرها با استعداد نیستم. فقط اگر اهل کشور دیگری بودم… اگر شخصیت بهتری داشتم… این همه اشتباه نکرده بودم…»  اگر این بهانه ها را کنار بگذارید. شما آماده هستید. شما قدرتمندید. شما نیز همین حالا همه چیزهایی را که برای عملی کردن سرنوشت تان لازم است، در اختیار دارید.

یک بار داستانی در مورد مرد کهنسالی خواندم که مجسمه ساز نامداری بود. او در یک کلبه در جزیره ای کوچک در اقیانوس آرام جنوبی زندگی میکرد. او بسیار بااستعداد بود و کل عمرش را با کار با چوب و شکل دادن اشیاء مختلف گذرانده بود. یک روز وقتی داشت از کنار مزرعه بزرگ زیبایی که ثروتمندترین مرد جزیره آنجا زندگی میکرد میگذشت، چندین تنه ی بزرگ درخت دید که قطع شده و روی هم انباشته شده بودند. از صاحب آنجا پرسید که میخواهد با آنها چه کار کند.

صاحب آنجا گفت :« اینها آشغالند. به درد نمیخورند. میخواهیم از اینجا ببریمشان ». مجسمه ساز پرسید: «اشکالی ندارد اگر من یکی از آنها را بردارم ؟» مرد صاحبخانه با تعجب به او نگاه کرد و گفت: « یک تکه چوب پیر و مُرده ی به درد نخور را میخواهی؟ برو آن را بردار». مجسمه ساز بزرگترین تنه درخت را پشت گاری اش انداخت و به خانه برد و آن را به صورت عمودی در کلبه گذاشت.

شما قدرتمندید.

او به آهستگی شروع به قدم زدن دور تنه درخت کرد. در حالی که داشت با دقت آن را تجزیه و تحلیل میکرد، گویی که سعی دارد چیزی را که درون آن گیر افتاده است آزاد کند. یکی دو ساعت بعد، شروع به کندن چوب کرد. روزها پس از روزها چوب را با ظرافت میتراشید. پس از دو هفته، او زیباترین عقابی که تصورش را میتوانید بکنید، بر روی چوب تراشیده بود. عقاب بسیار باشکوه بود، با بالهایی گشوده و سری افراشته در هوا اوج گرفته بود. او مجسمه را در ایوان کلبه ی کوچکش گذاشت.

روزی صاحب مزرعه از آنجا میگذشت. عقاب را دید و به شدت تحت تأثیر قرار گرفت. جلو رفت و با شگفتی و حیرت به جزئیاتش نگریست و اینکه چقدر باشکوه بود. به مرد گفت : «این را از کجا آورده ای؟ مایلم این را از تو بخرم». مجسمه ساز آرام با خود خندید و گفت:«نه آقا، فروشی نیست ». اما صاحب مزرعه اصرار داشت. گفت :« قیمتی تعیین کن، هر چه بخواهی به تو میپردازم ». مجسمه ساز بالاخره گفت : «بسیار خب، پانصد دلار چطور است؟ »

مرد پول را به او پرداخت. وقتی که داشت از آنجا دور میشد، مجسمه ساز گفت: « آقا، نمیدانم متوجه شدید یا نه، شما هم اکنون همان تکه چوب بی مصرفی را که چند هفته پیش به من داده بودید، از من خریدید». مرد مجسمه ساز چیزی در آن تنه درخت به درد نخور دید که دیگران نمیتوانستند ببینند. صاحب مزرعه آن را یک تیکه آشغال بی مصرف و بیارزش دید، اما مجسمه ساز توانست فراتر از آن سطح سخت، فراتر از آن شکافها را ببیند. میدانست که آن چوب به ظاهر بی ارزش، تبدیل به چه چیز باشکوهی میتواند بشود.

نتیجه

به طور مشابه، خالقِ شما چیزهایی را در شما میبیند که دیگران نمیتوانند ببینند. گاهی اوقات مردم سعی میکنند شما را زمین بزنند و کاری کنند احساس ناچیز بودن کنید. گاهی اوقات افکار خودمان سعی میکنند ما را متقاعد کنند که به اندازه کافی خوب نیستیم. اما خداوند فراتر از سطح را مینگرد، فراتر از اشتباهاتی که مرتکب شده اید، فراتر از چیزی که دیگران در مورد شما میگویند. خداوند ارزش شگرف شما را میبیند. ممکن است فکر کنید :«من افتضاحم، گند زدم، شکست خوردم، دیگه کارم تمومه ».

خبر خوب این است که خداوند شکوه و عظمت را در وجود شما میبیند .او فقط چیزی را که الان هستید، نمی بیند؛ بلکه چیزی را که میتوانید بشوید، می بیند. ممکن است مردم سعی کرده باشند شما را زمین بزنند، اما خداوند بلند شدنتان را از زمین میبیند، اوج گرفتن تان را می بیند.

پیام بگذارید

(0 دیدگاه)

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *